تبليغاتX
یه هم صحبت - عشق
وبلاگ ادبی

دیدمت یک لحظه

خواندمت در یک آن

گفتمت بیهوده:

            تن من بی دل شد

             روح من آمیخته

فکر آزار تو مرا آزار داد

به زبان آوردم

دل من بیچاره

چه سخن که شنید

فکر و دل.زهن و زبان

همه را آزردی

به غرورم بر خورد

در وجودم کینه

ره به سویت جستم

چشم من چشم تو را دید

همه را از یاد برد

با خودم میگفتم:

بی خیال دل او بی درد است

او کجا می داند

دل من پرغصه ست

روح من افسردست

زندگی نا مرد است

اگر او می دانست

اسم من آدم بود 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/04ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط سمانه   |