|
وبلاگ ادبی
|
|
|
|
||||
|
دیدمت یک لحظه خواندمت در یک آن گفتمت بیهوده: تن من بی دل شد روح من آمیخته فکر آزار تو مرا آزار داد به زبان آوردم دل من بیچاره چه سخن که شنید فکر و دل.زهن و زبان همه را آزردی به غرورم بر خورد در وجودم کینه ره به سویت جستم چشم من چشم تو را دید همه را از یاد برد با خودم میگفتم: بی خیال دل او بی درد است او کجا می داند دل من پرغصه ست روح من افسردست زندگی نا مرد است اگر او می دانست اسم من آدم بود
|
|||||
|
|||||